ما منتظریم
وقتی که روزهای انتظار،رنگ تکرار بر خود می گیرند،آرزوهای رجعت ظهور می کنند....
هیچ آرزو کرده اید کاش برمی گشتیم به روزگاری که دیوارها کوتاه تر بود و درهای خانه ها این همه قفل و بست نداشت و پنجره ها را این همه نرده و حفاظ نپوشانده بود؟
به زمانه ای که سخن گفتن روزمره را نیازی به سوگند خوردن نبود، چرا که جز راست چیزی بر زبان نمی آمد.... به زمانه ای که اگر چرخ زندگی ات خوب نمی چرخید، همسایه ها هم احساس می کردند که نان خوش از گلویشان پایین نمی رود،
نمی دانم.......
شاید تقصیر آسمان است که با این همه دود و سیاهی، جلوی چشم ما را می گیرد و نمی گذارد که هرشب چشم به هزاران هزار ستاره آن سقف بلند بیندازیم و شب به شب این حقارت و کوچکی را از خود دور کنیم تا فردا صبح، رفتارمان با دوستانمان، با همسایه دیوار به دیوارمان و حتی با پدرومادران،خداوارو ارباب گونه نباشد....!
غباری که بر روزهای انتظار می نشیند، رنگ کهنگی بر سؤالاتم می زند و سرگشتگی مرا در میان آنها بیشتر می کند که براستی آیا ما وارث آن دل های پاکی هستیم که سخت ترین بیماری ها را به مدد یک دعای خالصانه درکنار ضریحی مقدس به شفا مبدل می کرد؛ آیا ما ادامۀ آدم های نابجا هستیم که روزهای جمعه،عاشقانه انتظار او را می کشیدند و با اسبی آماده و زین کرده به راه می افتادند به سوی دروازه شهر، تا نشانی باشد از اینکه می دانیم موعود می آید و ما به انتظار او حتی مرکب اش را هم با خود آوردیم؟
ماشین،رایانه و... مانع نیست،آنچه مانع است چشم هایی است که به گناه آلوده شده و زبانهایی است که به دروغ عادت کرده اند، گوش هایی است که غیبت و تهمت شنیده اند ودل هایی است که اندیشه های غیرخدایی ،تیره و سیاهش ساخته...
خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم
که تو در عرش کبریایی خود نداری
من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری.
امام سجاد(ع)
زندگي قصه مرديخ فروشي است که ازاو پرسيدند:فروختي؟ گفت:نخريدند تمام شد
نامه چارلی چاپلین به دخترش جرالدین
سکه ای برای یک فقیر گمنام

دخترم جرالدين , از تو دورم . ولي يك لحظه , تصوير تو از ديدگانم دور نمي شود . تو كجايي ؟ در پاريس , روي صحنه تتاتر پر شكوه " شانزليزه " ... ؟ اين را مي دانم و چنان است گويي در اين سكوتشبانگاهي , آهنگ قدمهايت را مي شنوم . شنيده ام , نقش تو در اين نمايش پرشكوه , نقش دختري زيباي حاكمي است كه اسير خان تاتار , شده است .جرالدين , در نقش ستاره باش و بدرخش , اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي كه برايت فرستاده اند , به تو فرصت هوشياري داد , بنشين و نامه ام را بخوان . من , پدر تو هستم . امروز نوبت توست كه صداي كف زدنهاي تماشاگران , گاهي تو را به آسمانها ببرد . به آسمانها برو , ولي گاهي هم به روي زمين بيا و زندگي مردم را تماشا كن ؛ زندگي مردم را تماشا كن ؛ زندگي آنان كه با شكم گرسنه و در حالي كه پاهايشان از بينوايي مي لرزد و هنرنمايي مي كنند . من خود يكي از ايشان بوده ام . جرالدين , دخترم , تو مرا درست نمي شناسي , در آن شبهاي بس دور , با تو قصه ها گفتم ؛ آن هم داستاني شنيدني است . داستان آن دلقك گرسنه كه در پست ترين صحنه هاي لندن , آواز مي خواند و صدقه مي گيرد , داستان من است . من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد نا بساماني را كشيده ام و از اينها بالاتر من, رنج حقارت آن دلقك دوره گرد را كه اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند و سكه صدقه آن رهگذر , غرورش را خرد نمي كند . با اين همه , زنده ام و از زندگان , پيش از آنكه بميرند , حرفي نبايد زد . به دنبال نام تو , نان من است :"چاپلين " جرالدين , دخترم , دنيايي كه تو در آن زندگي مي كني , دنياي هنر پيشگي و موسيقي است . نيمه شب , آن هنگام كه از سالن پرشكوه " شانزليزه " بيرون مي آيي , آن ستايشگران ثروتمند را فراموش كن . حال آن راننده تاكسي كه تو را به منزل مي رساند , بپرس . حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه نداشت , مبلغي پنهاني در جيبش بگذار . به نماينده خود در پاريس دستور داده ام , فقط وجه اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا , بپردازد . اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورت حساب آن را بفرستي . دخترم , جرالدين , گاه و بيگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه كن . زنان بيوه كودكان يتيم را بشناس و دست كم , روزي يك بار بگو : من هم از آنان هستم . تو واقعاً يكي از آنان هستي , نه بيشتر . هنر قبل از آنكه دو بال به انسان بدهد , اغلب دو پاي او را مي شكند . وقتي به مرحله اي رسيدي كه خود را برتر از تماشاگران خويش بداني , همان لحظه تئاتر را ترك كن و با تاكسي خود را به حومه پاريس برسان . من آنجا را به خوب مي شناسم . آنجا بازيگران همانند خويش را خواهي ديد كه قرنها پيش , زيباتر از تو و مغرورتر از تو , هنرنمايي مي كنند . اما در آنجا از نور خيره كننده تئاتر "شانزليزه "خبري نيست . دخترم , جرالدين , چكي سفيد امضا برايت فرستاده ام كه هر چه دلت مي خواهد , بگيري و خرج كني . ولي هر وقت خواستي دو فرانك خرج كني , با خود بگو : سومين فرانك از آن من نيست . اين مال يك مرد فقير و گمنام است كه امشب به يك فرانك احتياج دارد . جست وجو لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي , همه جا خواهي يافت . اگر از پول و سكه براي تو حرف مي زنم , براي آن است كه از نيروي فريب و افسون پول , اين فرزند بيجان شيطان , خوب آگاهم . من زماني دراز در سيرك زيسته و هميشه و هر لحظه براي بندبازان روي ريسماني نازك و لرزنده , نگران بوده ام , اما دخترم , اين حقيقت را بگويم كه مردم برروي زمين استوار و گسترده بيشتر از بندبازان ريسمان نا استوار , سقوط مي كنند . دخترم , جرالدين , پدرت با تو حرف نمي زند . شايد شبي درخشش گرانبها ترين الماس اين جهان , تو را فريب بدهد و آن شب است كه اين الماس , آن ريسمان نا استوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است روزي كه چهره زيبايي يك اشراف زاده بي بندو بار , تو را بفريبد , آن روز است كه بند بازي ناشي خواهي بود .هميشه بندبازان ناشي , سقوط مي كنند . از اين رو , دل به زر وزيور مبند . بزرگترين الماس اين جهان , آفتاب است كه خوشبختانه , بر گردن همه مي درخشد , اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي , با او يكدل باش و به راستي او را دوست بدار . معني اين را وظيفه خود در قبال اين موضوع بدان . به مادرت گفته ام كه در اين خصوص براي تو نامه اي بنويسد . او از من بهتر معني عشق را مي داند . او براي تعريف "عشق " كه معني آن " يكدلي " است , شايسته تر از من است . دخترم , هيچ كس و هيچ چيز ديگر در جهان , نمي توان يافت كه شايسته آن باشد دختري ناخن پاي خود را براي آن عريان مي كند . برهنگي , بيماري عصر ماست . به گمان من , تن تو بايد مال كسي باشد كه روحش را براي تو عريان كرده است . حرف بسيار براي تو دارم , ولي به وقت ديگر مي گذارم و با اين آخرين پيام , نامه را پايان مي بخشم : انسان باش , پاكدل و يكدل ؛ زيرا گرسنه بودن , صدقه گرفتن و در فقر مردن , بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بي عاطفه بودن است
پدر تو , چارلي چاپلين
