روزی که امیر کبیر گریست

 در سال ۱۲۶۴ قمری، نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌کوبی می‌کردند.

ادامه نوشته

شعر یک کودک آفریقایی

این شعر که کاندیدای شعر برگزیده سال ۲۰۰۵ شده بود.  توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره :

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم،
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم،
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم…
و تو، آدم سفید،
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی،
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای،
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی،
و وقتی می میری، خاکستری ای.
و تو به من میگی رنگین پوست؟!

مرگ نازلی - احمد شاملو

(( – نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت.

در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر.

دست از گمان بدار!

با مرگ نحس پنجه میفکن!

بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار… ))

نازلی سخن نگفت،

سر افراز

دندان خشم بر جگر خسته بست  رفت.

 

ادامه نوشته

قیصر امین‌پور: شاعری که مثل چشمه مثل رود، غمگسار غنچه‌های دل‌گرفته بود

قیصر امین‏پور دوم اردیبهشت 1338 در گتوند دزفول به دنیا آمد به همین خاطر هم جنگ یکی از نخستین مسایلی بود که وی در شعرهای دوران جوانی به آن پرداخت و الحق که شعرهای وی در حوزه‌ی ادبیات مقاومت از ماندگارانند.

ادامه نوشته

اشعار حسین پناهی- ستاره - زمستان 1375 - قسمت دوم

حسین پناهی

اولین و آخرین

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مانیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین

ادامه نوشته

برگی از مناجات های حضرت سجاد علیه السلام

طاووس فقیه نقل کرده است: امام سجاد علیه السلام از سر شب تا سحرگاه به عبادت می پرداخت، آن گاه رو به آسمان می کرد و با صدای بلند گریه و مناجات می کرد. گاهی به خود می گفت: وای بر من! هر چه از عمرم می گذرد، گناهانم زیاد می شود و توبه نمی کنم. آیا وقت آن نرسیده است که از پروردگارم حیا کنم؟ و گاهی نیز به خدا عرض می کرد: «خدایا! آیا واقعا مرا به خاطر گناهانم می سوزانی؟ پس امید و محبتم به تو چه می شود؟ خدایا! چنان از فرمانت سرپیچی می کنیم که گویا نمی بینی! و چنان حلم می ورزی که گویا کسی تو را معصیت نکرده! خدایا! چنان به مردم نیکی می نمایی که گویا محتاج آنهایی، در حالی که تو سَرورِ بی نیازی».

طاووس گوید: امام سجاد علیه السلام ناگهان به حالت سجده روی زمین افتاد. دیدم سجده اش طول کشید. نزدیک شدم، سرش را به دامن گرفتم، دیدم از حال عادی خارج شده است. گریه کردم، اشکم روی صورت مبارکش ریخت. به هوش آمد و فرمود: کیست که مرا از توجه به معبودم بازداشت؟

;هر که با تو آشنا شد از جهان بیگانه گردد ;ترک خان و مان بگوید دست از جان هم بشوید
;هر که او روی تو بیند بر تو کی غیری گزیند ;جز حدیث تو نگوید جز وصال تو نجوید
      فیض کاشانی

خدایا ، فقط تو - شهید جمران

" هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."

مادرم اوست که آرامم می کند- از دخترم رزا


مادرم! اوست که آرامم میکند. هر گاه سختی ها دلم را به درد می آورد ، هر گاه خیانت ها ، حسادت ها ، بی رحمی ها برقلبم هجوم میآورد ؛ وجود مادرم ، نام مادرم،یادش ، عشقش همانند آبی برآتش پایان می بخشد همه دردها را. دعایش لحظه لحظه زندگیم را بیمه میکند. زمانی که کارم گره میخورد این مادر ، وجودم ، پاره تن من است که آرام و صبور گره های کور مشکلاتم را باز میکند.وقتی به چهره اش نگاه میکنم همه وجودم همچون دریا ارام آرام آرام می شود.

رمان جنگ و صلح تولستوی

دانلود کتاب جنگ و صلح

این بار با ویلیام شکسپیر

پس  از مرگم در سوگ من منشین

آن هنگام که بانگ ناخوشایند ناقوس مرگ را می شنوی

که به دنیا اعلام می کند: من رها گشته ام ؛

ازاین دنیای پست , از این مأمن پست ترین کرم ها

وحتی وقتی این شعر را نیز می خوانی, به خاطر نیاور

دستی که آنرا نوشت, چرا که آنقدر تو را دوست دارم

که می خواهم در افکار زیبایت فراموش شوم

مبادا که فکر کردن به من تو را اندوهگین سازد

حتی اسم من مسکین را هم به خاطر نیاور

آن هنگام که با خاک گور یکی شده ام

هر چند از تو بخواهم این شعر را نگاه کنی

بلکه بگذار عشق تو به من , با زندگی من به زوال بنشیند

مبادا که روزگار کج اندیش متوجه عزاداری تو شود

و از اینکه من رفته ام (از جدایی دو عاشق) خوشحال شود


NO LOGER MOURN FOR ME 

No longer mourn for me when I am dead

Than you shall hear the surly sullen bell 

Give warning to the world that I am fled 

From this vile world, with vilest worms to dwell.

Nay, if you read this line, remember not

The hand that writ it, for I love you so,

That I in your sweet thoughts would be forgot, 

If thinking on me ten should make you woe.

O, if, I say, you look upon this vers 

When I perhaps compounded am with clay,

Do not so much as my poor name rehearse 

But let your love even with my life decay,

Lest the wise world should look into your moan

And mock you with me after I am gone. 

  

William Shakespeare*1564- 1616