قیصر امینپور: شاعری که مثل چشمه مثل رود، غمگسار غنچههای دلگرفته بود
اولین مجموعه شعر قیصر، «در کوچه آفتاب» مجموعهای از رباعیها و دوبیتیها است و به دنبال آن «تنفس صبح» را منتشر کرد که بخش عمدهی آن را غزل تشکیل میدهد و حدود بیست قطعه شعر آزاد نیز دارد. این مجموعه از سوى انتشارات حوزهی هنرى در سال 63 منتشر شد. قیصر امینپور، ظهر روز دهم (شعر نوجوان، 1365، برندهی جایزهی جشنوارهی کتاب کانون پرورش فکرى)، مثل چشمه، مثل رود (شعر نوجوان، 1368،) بیبال پریدن (نثر ادبی، 1370) و به قول پرستو (شعر نوجوان، 1375، برندهی جایزهی جشنوارهی کتاب کانون پرورش فکرى) را در همان سالها در حیطهی ادبیات نوجوان منتشر کرد. هرچند شعرهای بعدی قیصر بیشتر از شعرهای سالهای ابتدایی فعالیت وی در حوزهی ادبیات کودک و نوجوان، بر سر زبانهاست اما دو کتاب «به قول پرستو» و «مثل چشمه، مثل رود» هنوز هم که هنوز است محبوبیت و شهرتی کمنظیر دارند از جمله شعر معروف «راز زندگی» از کتاب «به قول پرستو»:
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشهای درون خود نشستن است

گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش میرسد
تو چه فکر میکنی؟
کدام یک درست گفتهاند
من که فکر میکنم گل به راز زندگی اشاره کردهاست
هرچه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کردهاست!
و نیز غزل «خلاصهی خوبیها» از کتاب «تنفس صبح» که برای امام راحل سروده شدهاست:
لبخند تو خلاصهی خوبیهاست
لختی بخند، خندهی گل زیباست
پیشانیات تنفس یک صبح است
صبحی که انتهای شب یلداست
در چشمت از حضور کبوترها
هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست
رنگینکمان عشق اهورایی
از پشت شیشهی دل تو پیداست
فریاد تو تلاطم یک طوفان
آرامشت تلاوت یک دریاست
با ما بدون فاصله صحبت کن
ای آن که ارتفاع تو دور از ماست
با وجود آنکه قیصر امینپور مثل بسیاری از شاعران دیگر معاصر خود زیاد در حیطهی ادبیات کودک و نوجوان درنگ نکرد، شعرهای درخشان و ماندگاری از خود برجای گذاشت و برندهی تندیس ماه طلایى (برگزیده شعر کودک و نوجوان 20 سال انقلاب) شد. همچنین در سال 1368 توانست تندیس مرغ آمین را -جایزه ویژه نیما یوشیج- دریافت کند.
به طور کلی، زندگی شعری قیصر امین پور را می توان به دو دورهی قبل از نیمهی دههی شصت و بعد از آن تقسیم کرد که زبان شعری خاص وی در این دوران شکل میگیرد و به ثبات میرسد.
«آینههاى ناگهان» بازتابی از آغاز تحول کیفى و کمى در قلم امینپور است. دفتری که با اشعاری با ساختار نو عرضه شد و نشان از تصمیم شاعر برای در انداختن طرحی نو در زمینهی شعر داشت. «آینههاى ناگهان» را میتوان آغاز حرکت رو به جلوی امینپور در خلق ساختار و مفاهیم تازهی شعری دانست. حرکتی که هیچگاه - حتی تا لحظهی فوت شاعر- متوقف نشد. با انتشار «آینههای ناگهان»، قیصر امین پور یکباره به عنوان شاعرى تأثیرگذار در طیف هنرمندان پیشروی نسل دوم -نسل انقلاب- به رسمیت شناخته شد:
سراپا اگر زرد وپژمردهایم
ولى دل به پاییز نسپردهایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خوردهایم
اگر داغ دل بود ما دیدهایم
اگر خون دل بود ما خوردهایم
اگر دل دلیل است آوردهایم
اگر داغ شرط است ما بردهایم
اگر دشنهی دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گردهایم!
گواهی بخواهید اینک گواه:
همین زخمهایی که نشمردهایم
دلی سربلند و سری سربهزیر
از این دست عمری به سر بردهایم
به این ترتیب علاوه بر سازمان تبلیغات اسلامی و حوزهی هنری، سایر ناشران معتبر بخش خصوصى نیز علاقهی خود را به چاپ اشعار امینپور نشان دادند و در اولین گام، انتشارات مروارید گزیدهی اشعار او را در کنار گزیدهی اشعار شاعران بزرگی چون شاملو، فروغ، نیما و... در سال 78 منتشر کرد.
در این مقال قصد ندارم به نقد آثار قیصر امینپور بپردازم نخست به این دلیل مبرهن که به قول عزیزی، آنکه قلم به وصف شان و عظمت بزرگی میفرساید خوبست که به قدر ذرهای از آن عظمت را داشتهباشد که من ِ شاگرد، ندارم و دیگر به دلیل آنکه نقد و بررسی آثار ماندگار قیصر امینپور، مثنوی را هفتاد من نشاید و از مجال من در این صفحه فراتر است. اینست که تنها به ذکر چند نکته بسنده میکنم و میگذرم.
«آینههای ناگهان» در سال 1372، برای اول بار منتشر شد. اگر به تاریخ سرودهها در اول دو دفتر ِ این مجموعه نگاه کنیم، سرودههای سالهای71-1364 قیصر را در برمیگیرد. پر معلوم است که شاعر صبر ِ تمامی کرده برای رسیدن به پختگی زبانی و به منصهی ظهور رساندن مجموعه ... و این چنین است که در هر شعر نه فقط از سادهترین و بدیهیترین تصاویر و واژگان، زیباترین مفاهیم را استخراج میکند که پیام خود را بیهیچ پیچیدگی و تشویش به مخاطب میرساند.
«گلها همه آفتابگردانند» کتاب دیگر امینپور است که محبوبیت و شهرت او را بیش از پیش افزایش داد. این کتاب در سال 81 از سوى انتشارات مروارید منتشر شد و پس از آن چندین بار تجدید چاپ شد:
حرفهای ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه میکنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظهی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!
هرقدر در «آینههای ناگهان» زبان شاعر برای مخاطب تازگی دارد، در کتاب دوم، خوانندهی آشنا با زبان شاعر ِ محبوبش به دنبال خواندن حرفهای تازه از دردهای کهنه است و قیصر امینپور خود این را بهتر از هر کسی میداند:
پیشینیان با ما
در کار این دنیا چه گفتند؟
گفتند : باید سوخت
گفتند : باید ساخت
گفتیم : باید سوخت،
اما نه با دنیا
که دنیا را !
گفتیم : باید ساخت
اما نه با دنیا
که دنیا را !
در همین کتاب است که او به کشف و شهودهای تازه میرسد و پنجرهای تازه را رو به تماشای مخاطب میگشاید:
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز میشود!
و در همین کتاب است که قیصر موضع خود را در برابر عشق مشخص میکند هرچند که ناگفته نیز او برای ما شاعر ِ عاشقانهها است:
از تمام راز و رمزهای عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف سادهی میان تهی
چیز دیگری سرم نمیشود
من سرم نمیشود
ولی...
راستی
دلم
که میشود!
امینپور، در سال 1382 به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد. او که به دلیل تصادف رانندگی در سال 1378 کمکم از کارهای مطبوعاتی کناره گرفتهبود، با شدت یافتن بیماری دچار نارسایی هر دو کلیه شد به طوری که کار وی به جراحیهای متعدد کشید و بعد از پیوند ناموفق کلیه برای معالجه به خارج از ایران هم اعزام شد.
«دستور زبان عشق» آخرین کتاب دکتر قیصر امینپور است که در دوران اوجگیری بیماری منتشر شد. پیش از آن، «شعر و کودکی» نیز که دربارهی پیوند شعر و کودکی و روانشناسی شعر و مقایسهی خلاقیتهای شاعرانه و زیباییهای شعری با نظریههای روان شناسی رشد کودک است، با استفاده از نمونههایی از شعر فارسی، از وی در دوران بیماری به چاپ رسیده بود. «دستور زبان عشق» گام بلند دیگری بود در جهت حرکت همیشه رو به جلوی دکتر قیصر امینپور در حیطهی ادبیات.
ای کاش این زبان گویای عشق، به دستور مرگ خاموش نمیشد.
قیصر امین پور در تاریخ هفتم آبانماه 1386 در اثر شدتیافتن بیماری، در بیمارستان دی تهران درگذشت و دوستان ِ دلسوخته و دل ِ سوختهی مریدان را در سوگ خویش سیاهپوش کرد.
او رفت تا ما برای همیشه به یاد داشتهباشیم شاعری را که آغاز نامش، تمامیت عشق بود: شاعر ِ خلاصهی همهی خوبیها...
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت
پر از رد پای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بیخیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچهها
فقط یک نفس میتوانست
طنین عبوری نسیمانه را
به خاطر سپارد
اگر آسمان میتوانست یکریز
شبی چشمهای درشت تو را
جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را
باد و باران
از این کوچهها آب و جارو نمیکرد
اگر قلک کودکی لحظهها را پس انداز میکرد
اگر آسمان سفرهی هفت رنگ دلش را
برای کسی باز میکرد
و میشد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمیریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمیزد
اگر کوهها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد میایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر میتوانستم از خاک
یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را میتوانستم ای دور
از دور
یکبار دیگر ببینم
(از دفتر گلها همه آفتابگردانند)روحش شاد و یادش گرامی.
------------------------------------------------------------
روز ناگزير
اين روزها که مي گذرد ، هر روز
احساس مي کنم که کسي در باد
فرياد مي زند
احساس مي کنم که مرا
از عمق جاده هاي مه آلود
يک آشناي دور صدا مي زند
آهنگ آشناي صداي او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صداي آمدن روز است
آن روز ناگزير که مي آيد
روزي که عابران خميده
يک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببينند
روزي که اين قطار قديمي
در بستر موازي تکرار
يک لحظه بي بهانه توقف کند
تا چشم هاي خسته ي خواب آلود
از پشت پنجره
تصوير ابرها را در قاب
و طرح واژگونه ي جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دستهاي صميمي
در جستجوي دوست
آغاز مي شود
روزي که روز تازه ي پرواز
روزي که نامه ها همه باز است
روزي که جاي نامه و مهر و تمبر
بال کبوتري را
امضا کنيم
و مثل نامه اي بفرستيم
صندوقهاي پستي
آن روز آشيان کبوترهاست
روزي که دست خواهش ، کوتاه
روزي که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زير پاي رهگذران پياده رو
بر روي روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبيند
روزي که روي درها
با خط ساده اي بنويسند :
" تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! "
و زانوان خسته ي مغرور
جز پيش پاي عشق
با خاک آشنا نشود
و قصه هاي واقعي امروز
خواب و خيال باشند
و مثل قصه هاي قديمي
پايان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند
لبخند بي دريغ
لبخند بي مضايقه ي چشم ها
آن روز
بي چشمداشت بودن ِ لبخند
قانون مهرباني است
روزي که شاعران
ناچار نيستند
در حجره هاي تنگ قوافي
لبخند خويش را بفروشند
روزي که روي قيمت احساس
مثل لباس
صحبت نمي کنند
پروانه هاي خشک شده ، آن روز
از لاي برگ هاي کتاب شعر
پرواز مي کنند
و خواب در دهان مسلسلها
خميازه مي کشد
و کفشهاي کهنه ي سربازي
در کنج موزه هاي قديمي
با تار عنکبوت گره مي خورند
در دست کودکان
از باد پر شوند
روزي که سبز ، زرد نباشد
گلها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
دلها اجازه داشته باشند
هر جا نياز داشته باشند
بشکنند
آيينه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگويد
ديوار حق نداشته باشد
بي پنجره برويد
آن روز
ديوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچيني از خيال
در دوردست حاشيه ي باغ مي کشند
که مي توان به سادگي از روي آن پريد
روز طلوع خورشيد
از جيب کودکان دبستاني
روزي که باغ سبز الفبا
روزي که مشق آب ، عمومي است
دريا و آفتاب
در انحصار چشم کسي نيست
روزي که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزي که آرزوي چنين روزي
محتاج استعاره نباشد
اي روزهاي خوب که در راهيد!
اي جاده هاي گمشده در مه !
اي روزهاي سخت ادامه !
از پشت لحظه ها به در آييد !
اي روز آفتابي !
اي مثل چشم هاي خدا آبي !
اي روز آمدن !
اي مثل روز ، آمدنت روشن !
اين روزها که مي گذرد ، هر روز
در انتظار آمدنت هستم !
اما
با من بگو که آيا ، من نيز
در روزگار آمدنت هستم ؟